مسافرت بابلسر و شیطونی های تو
سلام عسلم الان ساعت ١٢:١٩ ظهره و تو تازه خوابیدی . منم هزارتا کار دارم .
هفته پیش دوشنبه ٦تیر رفتیم بابلسر خاله فاطمه و خاله طاهره هم شب راه افتادن و ساعت ٣ نیمه شب رسیدن .
خب حالا از شیرینکاریهات بگم که چجوری از پارسا ذره چشم گرفته بودی که از کنارش رد میشدی مامانشو صدا میکرد و با سرعت زیاد مثل باد فرار میکرد . خیلی خنده دار بود .تو خیلی زورگو شدی مامانی دست بزن هم پیدا کردی همه میگن به اون صورت مظلومش نمیاد .حالا عکسهاتو میزارم تا خاله ها خودشون قضاوت کنن . برای اب بازی هم که دلی از عزا در اوردی . تو حوض و تو دریا و خلاصه هرجایی که چند قطره آب باشه.فکر کنم ماهی باشی که انقدر به اب علاقه داری .عزیزم هر وقت از با تو بودن به خودم میبالم یاد بچه هایی میافتم که مادری ندارن که بهشون انقدر محبت کنه و دلم براشون میسوزه . همیشه فکر میکنم اگه یه نینی دیگه هم مثل تو انقدر شبها بیدار بشه و کسی رو نداشته باشه که مثل مامان تو نوازشت کنه و ارومت کنه چی اگه یه بچه پرورشگاهی باشه به نظرت کسی به صدای بی موقع نصف شبهاش اهمیت میده . خلاصه به شکرانه داشتن تو پسر گلم با خودم عهد کردم هفته ای یک روز برم یه شیخوارگاه کمک کنم اما میدونی در جوابم چی گفتن ؟
هرجا زنگ زدم گفتن فقط کمک مالی نیاز دارن. جالبه نه؟ در صورتی که کمک معنوی و محبت یه مادر برای بچه ها واجب تره .نمیدونم دیگه چی باید بگم اما دنبالش هستم .
دوست دارم پسر قشنگم


مسافرت بابلسر و شیطونی های تو
