امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره

نی نی اسمونی

پارک و آب بازی

سلام عزیز دلم دیروز با سانازینا قرار پارک گذاشتیمو رفتیم پارک این اب های گردونی که تو چمنها هست و میچرخه و چمنها رو ابیاری میکنه رو روشن کرده بودن تو هم انقدر با اینها بازی کردی که دودست لباستو خیس کردی همه تعجب کرده بودن که من انقدر مجهز اومده بودم حوله هم برات برداشته بودم چیکار کنم پسرمو خوب میشناسم بابایی بهت میگه ماهی چون تو خیلی اب بازی رو دوست داری هر جا یه ذره  آب میبینی میری توش حتی اگه به اندازه یه انگشتت باشه همون یه انگشتتو میکنی توش . دوستت دارم پسر قشنگم . ماهی کوچولوی من
5 تير 1390

عکسهای 3 روزگی تا 5 روزگی پسر قشنگم

این هم عکسهای پسر خوشگلم الهی فدات شم خیلی انتظار کشیدم تو اون نه ماه تا بالاخره خدا صورت قشنگتو نشونم داد عزیز دلم. برای همه مامانای مهربون ارزو میکنم که اوقات خوشی رو کنار نینی های نازشون داشته باشن و مثل من ازشیرینی و همراهی معجزه خداوند لذت ببرند.           ...
4 تير 1390

نماز خوندن مامان و دعاکردن دوتاییمون

سلام نمیدونم چرا انقدر به صدای اذان و قران که از بلنگو پخش میشه یا از تلوزیون علاقه داری شاید برگرده به زمان جنینی چون من همیشه تو محل کارم موقع اذان رادیو رو روشن میکردم دوتایی گوش میدادیم. دیشب داشتم نماز میخوندم طبق معمول اومدی کنار جا نماز نشستی و شروع کردی به شیطونی بعد از هر سجده من هم تو یکبار سجده میری . وقتی اخر نماز دعا میکردم و دستامو بالا گرفته بودم تو زدی زیر خنده باصدای بلند بعد هم دستاتو مثل من بلند کردی .منم اون موقع بلند گفتم خدایا شکرت به خاطر این پسر خوشمزه.تو هم انگار که میفهمی چی میگم زدی زیر خنده الهی فدای چشمای خوشگلت بشه مامان
2 تير 1390

خونه ساناز

دیروز رفتیم خونه  ساناز وتو هم تا تونستی اتیش سوزوندی انقدر با سوگل بازی کردی که اومدیم خونه دیگه غش کردی اخ حیف شد دیروز یادم رفت از اش خوردنت عکس بگیرم خیلی بامزه بود . اما از عینک زدنت عکس گرفتم که بعد میارم میزارم . عینک سوگل رو برداشته بودی و همش میزدی به چشمت .
2 تير 1390

خواب رفتن دست گل پسملم

ساعت 7.23پنجشنبه سلام عسلم الان از خواب بیدار شدی و انگشتاتو تکون میدادی و بیتاب بودی که من فهمیدم دستت خواب رفته .بلند شدی نشستی و زدی زیر گریه انگشتاتو ماساژدادم تا بالاخره اروم شدی . پسرم دیگه بزرگ شده دستش خواب میره .  
2 تير 1390

امتحان بابا و کمکهای بیدریغ تو

امروز دوشنبه ست و الان ساعت 12.24 سلام الان که من دارم این مطلب رو مینویسم تو داری بستنی میخوری و سیدیتو نگاه میکنی . دیشب بابایی میخواست برای امتحان امروز درس بخونه و تو هم خیلی همکاری کردی . بابایی رفت تو اتاق خواب که راحت درس بخونه تو هم رفته بودی پیشش و همه جزوه و کاغذاش رو خط خطی کردی و انقدر از سروکولش بالا رفتی که دیگه من بردمت بیرون تا با هم یه کم خرید کنیم بابایی کالسکه تو گذاشت تو حیاط و رفتیم وقتی برگشتیم دوباره تلافی 1 ساعت نبودنتو کردی اما خودمونیما بابایی خیلی باحوصله ست و دوست داره ما هم خیلی دوسش داریم مگه نه . الانم اومدی اینجا دیگه باید بیام پیشت وگرنه منو میکشی دوستت دارم
30 خرداد 1390